تبليغاتX
... دیگر گلایه ای نیست

پرسیده بود چطوری؟

جوابیه: و من زنده ام و روزی ۹ عدد قرص میخورم و به زندگی ادامه می دهم و زندگی نیز ادامه دارد...

پ.ن: به مدت 2 ماه لعنتی -ولی مقدس- از حضور همه عذر می خوام... اگه عمری موند بازم میام...


نا د ر |


به یاد "بابک" عزیز که بدون خداحافظی رفت و تنهایمان گذاشت:

اي سكوت جاوداني بر لب خاموش گور     جاي ده ما را كه دنيا قيل و قالي بيش نيست


نا د ر |


"مبادله 20 زن فلسطینی در برابر 1 مرد اسرائیلی"

از نظر تلویزیون ایران این یک پیروزیه...

پ.ن: نه اینکه حرفی ندارم بزنم، بلکه مثل کسی که دهانش پر از گل باشه مجبور به سکوتم...

* از آنجا که مردی از خودش برون نیامده در حال حاضر دوران کفتار و شغاله...فعلا همین!!!


نا د ر |

 

برای انجام کاری با احسان که بهترین دوست دوران راهنمائی و دبیرستانم بود، قرار گذاشته بودم و قرار بود بعد از حدود یک سال به دیدنش برم. بگذریم از این که آدرس رو اشتباهی رفته بودم و برای پیدا کردنش دردسر مفصلی کشیدم، ولی به هر حال پیداش کردم و کلی هم از دیدن همدیگه خوشحال شدیم. حدود یک ساعتی رو با هم صحبت کردیم و قرار شد که از میدان مصدق تا مرکز شهر رو با هم پیاده راه بریم. مسیر زیادی رو طی نکرده بودیم که به یکباره احسان با یه نفر مشغول به احوال پرسی شد. در نگاه اول "افشین" رو نشناختم و حتی اگه احسان معرفی نمی کرد شاید هم اصلا نمی شناختمش... همین که فهمیدم این همون افشین دوست داشتنی و شوخ تبع همون دوران هاست به یکباره تمام وجودم پر از شوق شد. بعد از کلی احوال پرسی و تعارف تیکه پاره کردن با هم، هم مسیر شدیم و در تمام طول مسیر از خاطرات مشترکمون که اتفاقا همیشه یه پایه اش همین "ما" بودیم، صحبت کردیم....

از کلاس درس جوجه کشی!! گرفته تا قضیه نقاشی بی نظیر کاوه از پس کله کچل معلم معارف اسلامی!

از شلیک خنده اون روز صبح بچه ها با شروع قرائت قران "پوریا" عبداباسط! تا جمع شدن دسته جمعی توی حیاط پشتی برای تعطیل کردن کلاس و بعدش نمره های انضباط چشم دشمن کور کن آخر ترما!

از سینا که اون روزا سوژه نابی بود برای بچه های کلاس!! تا قهرمان شدن تیممون با تقلب توی مسابقات استانی!

از دست توی جیب معلم کردن افشین گرفته تا تنبیه دسته جمعی همه بچه های کلاس به خاطر ایشون!

از منفجر کردن بخاری کلاس با یه آمپول پنی سیلین و به تاخیر افتادن غم انگیز!!! امتحان ریاضی! تا رکوردای جهانی که سر جلسه امتحان ورزش توسط همین بچه های نحیف! به واسطه گول زدن معلم، شکسته می شد...

از دختر بازی توی سن 15 سالگی تا مجرد موندن توی سن 30 سالگی....و هزار تا حرف گفته و ناگفته.....

خلاصه کلی گفتیم و خندیدیم! اصلا انگار نه انگار که اینجا وسط خیابونه!!! باورمون نمی شد که حداقل 15 سال از عمر این خاطرات می گذره... جالب اینکه با رسیدن به انتهای مسیر تازه داشت خاطره یادمون می اومد، ولی افسوس که مجالی نبود...

حالا به گذشته که نگاه می کنم می بینم همش خاطره شده و حالا اسباب "یادش به خیری"! و این قصه ادامه داره تا اون روز که به خودمون بیایم و ببینیم همین سالها یا به قول سعید "سالهای ابری" یادش به خیر!!

پ.ن شهامت برخی از علما و بزرگان در مقابله با حوادث اخیر ستودنیه! خوشا به حال اونهایی که آخرتشون رو بازیچه حوس خواهی دنیوی دیگران نمی کنن

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی   مردی از خویش برون آید و کاری بکند

پ.ن2: این عکس گوشه ای از خاطرات مشترک من و احسانه که بنا به روایات به سال 1374 متعلقه

نا د ر |

در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام

با همه نامهربانان مهربانی کرده ام

همدلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام

*

بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست

آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست

هدیه از ایام جز موی سفیدم نیست

*

من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام

نه شکایت از دو رنگیهای یاران کرده ام

گرچه شکوه بر زبانم، میفشارد استخوانم

من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام

صد گل امید را در سینه پر پر کرده ام

دست تقدیر این زمانم، کرده همرنگ خزانم

 *

پشت سر پلها شکسته پیش رو نقش سرابی

هوشیار افتاده مستی در خرابات خرابی

مهربانی کیمیا شد مردمی دیریست مرده

سرفرازی را چه داند سربه زیری سر سپرده

*

میروم دلمرگی ها را ز سر بیرون کنم

گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم

بر کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم

در سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم

*

در دو روز عمر خود بسیار هرمان ديده ام

بس ملامت ها کزاین نامردمان بشنیده ام

سر دهد در گوش جانم موی همرنگ شبانم

*

من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده ام

زین سبب گردی ز خاکستر به خود پاشیده ام

گر بمانم یا نمانم بنده پیر زمانم

 

نا د ر |

بيكار و بي حوصله توي اتوبوس نشسته بودم و منتظر رسيدن به مقصدي بودم كه حداقل 5 ساعت ديگه باهاش فاصله داشتم. خيلي دوست داشتم خودم رو با كاري سرگرم كنم كه زمان زودتر بگذره ولي نمي تونستم به هيچ نتيجه اي برسم كه يكدفعه صداي زنگ مسج موبايلم در اومد...
نوشته بود :
اگه خودكارت اندازه دو كلمه جوهر داشته باشه، برام چي مي نويسي؟
بدون فوت وقت نوشتم: "خودكار داري" ؟؟؟
حالا بگذريم از اين كه اين مخابرات لعنتي با من و فرستنده اين مسج لجه و هيچ وقت دوست نداره اجازه بده كه مسج هامون به هم برسه... و بعد از چند دقيقه پيغام من تحويل داده نشده برگشت...!!!
تصميم گرفتم اين مسج رو براي يه عده آدم بيكارتر از خودم  بفرستم و بالاخره كلي سرگرم بشم.
بگذريم از اون دوستايي كه اين روزا مسج دادن رو هم مثل توتون و تنباكو حرام شرعی اعلام كردن و در نتیجه جوابي ندادن ولي بقيه اين جوابا رو دادن كه به سمع و نظر خودم و احتمالا تنها خواننده وبلاگم (كه بازم خودم هستم) خواهد رسيد:
حامد: "دوست دارم"
نيلوفر: "عاشقتم وسلام"
راضيه: " آرزومند آرزوهايت"
آرش: "سر كاري"
مريم: "ازت متنفرم" 
امين:  ".... " از نوشتن متن اخير معذوريم (مدير وبلاگ)
عباس: "دوست دارم" !
مريم براي بار دوم : نه شوخي كردم دادا. مينويسم:‌ عمر مني. حالا اجازه ميدي برم سبلان؟
امين براي با دوم : .... از نوشتن متن اخير باز هم معذوريم (مدير وبلاگ)
امين براي بار سوم و چهارم....
مريم براي بار سوم و چهارم...
فرشته: "مي نويسم سلام مهربونچوري بوگندو مارمولك تو كنتور آب كوروكوديلآخي جوهر خودكارم بيشتر از دو كلمه بود. البته ببخشيش از طرف ايليا بودبه بزرگواريت ببخش بچه اس ديگه نمي فهمه!!
احسان: "خيلي مي خوامت"
فرشته براي بار دوم و  سوم....
سميرا (البته بدون دعوت): از من نپرسيدي اما من به اندازه ي دو كلمه ميگم" هفته ي پيش فاميلاتون همون جاي اون سري بود دماغت بسوزه".
نيما: مينوشتم: "دوست دارم و خواهم داشت" ()
مهدي: "كو" !!!
مهدي براي بار دوم :‌ "....." با عرض معذرت (باز هم مدير وبلاگ)
جمشيد: "اگه خودكارم فقط به اندازه 2 كلمه جا داشته باشه مي نويسم: چرت پرت" ...

جمع بندي قضاياي اخير البته بدون حاشيه:
بايد تو انتخاب خانواده ام تجديد نظر كنم!
بايد تو انتخاب فاميل هاي درجه يك تجديد نظر كنم!
دمم گرم كه با اين كار نذاشتم مخابرات ورشكست بشه!
اون آقايوني كه نوشتن "دوست دارم" مگه خودشون داداش و بابا ندارن!
در كل پسرها از دخترها بي تربيت ترن! چيزي كه تا امروز نفهميده بودم!
فهميدم كه من در نظر ايليا شبيه به مارمولك و كوروكوديل و ... هستم.. حيووني چه ذهن مخشوشي داره !!!
جمشيد با داشتن مدرك فوق ليسانس هنوز نمي دونه كه براي جوهر خودكار واژه "جا داشتن" درست نيست!
عده اي از دوستان قصم خوردن كه تا سالگرد "ندا" به هيچ كس مسج ندن كه البته كارشون قابل تحسينه، ولي از اين جهت كه منو بي محل كردن ايشالا مارمولك و كوروكوديل و ... بشن به زودي!
و خلاصه اينكه: همه ما آدما خيلي راحت توي مسج مي نويسيم "دوست دارم"... ولي چرا براي گفتن اين جمله روبروي هم تفره مي ريم؟
پا ورقي: كسي داره كمك كنه اين ماه قبض موبايلم رو پرداخت كنم... "هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم"
نكته آخر اينكه براي رسيدن به مقصد هيچ وقت احساس بي حوصلگي نكنيد زمان چه بخواهيم و چه نخواهيم در گذره...

نا د ر |

تقدیم به تو که یادگار سالها و ماه هایی...

شب از مهتاب سر میره
تمام ماه تو آبه
شبیه عکس یک رویاست
تو خوابیدی، جهان خوابه!
زمین دور تو میگرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحی از
گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع میشه
که تو چشماتو می بندی...
تو رو آغوش میگیرم
تنم سرریز رویا شه
جهان قد یه لالایی
توی آغوش من جا شه
تو رو آغوش میگیرم
هوا تاریکتر میشه
خدا از دستهای تو
به من نزدیکتر میشه
زمین دور تو میگرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن، سکوت تو
عجب عمقی به شب داده
تمام خونه پر میشه
از این تصویر رویایی
تماشا کن، تماشا کن
چه بیرحمانه زیبایی...
                             (روزبه بمانی)

نا د ر |

مرگ دموكراسي سالهاست بر سر ما سايه انداخته... حديث امروز و ديروز نيست... ولي چرا مثل عزيز مرده ها تمام وجودمون رو غم گرفته... وجود من... وجود تو... وجود ما...

شايد بخاطر اينكه يه روزي ميزان راي ما بود نه سليقه كسي....

داغدار تر از اين نخواهيم شد هم قفس...فعلا همين و بس

نا د ر |

 

موسوي

به موسوي راي ميدم چون:

عاشق وطنم هستم

از دروغ و ريا بيزارم

از تحجر هم بدم مياد

 

نا د ر |

 

تازه ترین هدیه ای که گرفتم و همیشه آرزوی داشتنش رو می کشیدم دیوان کامل اشعار شهریار بود:

اولین باری بود که از کسی می خواستم هدیه رو مطابق میلم بخره....

او هم سنگ تمام گذاشت و من صاحب دیوان دوجلدی شهریار شدم

اینم یه بیت ناب از استاد شهریار:

آنکه سواره آن همه نقشه پیاده کرده بود

این دم سرنگون شدن یاد من پیاده کرد

...

نا د ر |

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد. چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت. هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد. جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تئاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟ یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد، اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست ميدهيم...

با تشکر از دوست عزیزی که این متن رو برام فرستاده بود

 

نا د ر |

 

تصور کنید شما خبرنگار شدید و در مورد موضوع زیر از ملیت های مختلف سئوال می پرسید:

"نظر شما در مورد فقر غذائی چیه ؟"

آمریکائی: فقر چیه ؟

آفریقائی: غذا چیه ؟

ایرانی : نظر چیه ؟

زیاد تعجب نکنید واقعا در جواب سئوالتون این جواب ها رو خواهید شنید...

این روزها بحث انتخابات خیلی داغه: نظرتون راجع به رئیس جمهور اصلح چیه ؟

 

نا د ر |

خدا قسمت همه کنه....

نا د ر |

 

این می چه حرامی است که عالم همه زان می جوشند،

یک دسته به نابودی نامش کوشند
آنان که بر عاشقان حرامش کردند،

خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند

 

نا د ر |

اینکه قصه دقیقا از کجا شروع شد رو یادم نیست، تنها چیزی که یادمه اینه که اولین روزهای کلاس اول دبستان مادر رو مجبور کرده بودم تمام مدت پشت پنجره کلاس بشینه که من در احساس آرامش درس بخونم... این که اوضاع تا چقدر به همین منوال گذشت رو بازم یادم نیست ولی حداقل یادمه که تنها بچه لوس و ننر اون کلاس من بودم... یادش بخیر به همین سادگی 18 سال گذشت... تقویم ها نوشتند و من طبق عادت فراموش کردم... قشنگ ترین خاطره اون روزا این بود که معلم کلاس اول همیشه زیر نمره هام می نوشت " موفق باشی مهندس نادر...." چند سالی که گذشت فهمیدم که دکترا از مهندسی بالاتره ولی نمیدونستم که چرا "خانم نیک نژاد" می نوشت مهندس....
سالها گذشت... دبستان...راهنمائی... دبیرستان....پیش دانشگاهی و لیسانس. تا اینکه شدم دانشجوی فوق لیسانس.... آخر قصه اینکه سه شنبه گذشته به قول یه دوست "فارغ" شدم....اونم با لقب مهندس....و نه دکتر !!!
فعلا تقدیر اینطور رقم زده که باید بچسبم به زندگی... ولی هر چه که بود خانم نیک نژاد بهتر حکمتش رو می دونست !!!.... روحش شاد ...

جلسه دفاع

پ.ن: عکس صرفا جنبه تشریفاتی داشته و ارزش دیگه ای نداره !!

 

نا د ر |